۱۵۷۰

درخواست حذف این مطلب
س پاش رو کرده توی ی کفش که از خونه بره... میگه نزدیک محل کارم ی خوابگاه خصوصی پیدا بهش میگم پس مامان چی ... واقعا مادرمون چی میشه ؟ س میخواد بره الف هم با خودش ببره... بعد... آره...آره... مامان نمیاد هیچ جا اونوقت من باید چیکار کنم؟ برم تو جهنم بمونم... دیگه حالم از خودمون داره بهم میخوره...

۱۵۷۳

درخواست حذف این مطلب
حالم از خودم بهم میخوره... برو بمیر...

۱۵۷۴

درخواست حذف این مطلب
دیگه دلم هیچی نمی خواد... هیچی... هیچی ه هیچی... هیچی... هیچی...

۱۴۹۲

درخواست حذف این مطلب
اختلاف زمانیم با وطن شد سه ساعت و نیم... می ترسم دور شم... از اینکه هست از وطن دورتر شم...

۱۴۹۶

درخواست حذف این مطلب
امروز آ ین جلسه ی ورک شاپ با پروفسور ک بود. آ کلاسبا ت راجع به ج.ج و ج و ج.ع.ب صحبت کردیم... گفت ی.ا ی رو برای محاکمه و تعقیب نمی تونه ربوده کنه... تو دلم یاد اون پرونده های بین المللی افتادم.... بحث ن ... گفتم الان برچسب ایرانی بودن هجمه میشه روم... اما یک واقعیت ه.. من راجع بهش دهها مقاله خوندم...

۱۴۸۴

درخواست حذف این مطلب
الف وقتی چند نمونه از کارهای عکاسیم رو دید خیلی ذوق کرد. گفتم از اینستاگرام استفاده میکنی و گفت نه. تو گوشی خودم و از اینستاگرام خودم همه کارهام رو نشونش دادم ... بیشتر از طبیعت اردبیل به وجد اومده بود و جاده الف-خ. بعد بهم گفت چطوره از کارهات ی نمایشگاه کوچیک ترتیب بدیم و واقعا متعجبم کرد... گفت نظرت چیه حتی از حافظ و رومی (مولانا به لسان اونها) هم جملاتی بذاریم و گفتم و خیام اون گفت ی ی حیام... خیامم میشناخت... من اوکی ندادم چون فکر احساساتی شده و همینطوری میگه اما وقتی رسیدم خوابگاه دیدم پیام داد س... با ب هم موضوع نمایشگاه رو درمیون گذاشتم اون هم موافق ه لطفا درموردش فکر کن... بعد بهم گفت تاحالا تو ایران نمایشگاه داشتی...گفتم نه... الف خیلی مهربون ه و خیلی بهم اظهار لطف داره اما واقعا این پر و بال دادنش با توجه به نوع اعتماد بنفس من خیلی رویایی ه.اونقدر رویایی که باورش سخته... گفت ما تجهیزات ب ایی نمایشگاه رو داریم و گاهی اینکاررو در کتابخونه انجام می دیم... گفت فقط کافی ه ۱۵ تا ع از کارهات رو بهم بدی تا در سایز بزرگ چاپ کنیم. چندتایی رو هم خودش خیلی دوست داشت گفت حتما بیار . گفت فایل های اصلی شون... من از اظهار محبت و دوستی شون واقعا خج زده میشم... خاصه توی و از طرف اساتید...مثلا اون پیشنهاد مقاله...یا دوسه باری که بعنوان کمک بردنم سر کلاس هاشون...یا وقتی میگن نمی تونیم برات تعیین تکلیف کنیم و تکلیف درسی و تحقیقی بهت بدیم چون در سطح بالایی هستی و دانشجوی ا ( نمیگن پی اچ دی میگن ان...) میگن مقالات رو مطالعه کن و باهم درموردش صحبت کنیم یا تمایل داری با من بیای سر کلاس این درس... دانشجوهای من خوشحال میشن از دیدنت... یاد اساتید خودم می افتم که ... انقدر که توی وطن دیده نشدم و اصلا تجهیزات و فرصت برای دیده شدن در حد رویاست .اینجا فکر می کنم برای دلگرمیم ه نه بخاطر تواناییهام... این مسیله برام قابل هضم نیست... شرم آور ه اما گاهی فکر میکنم نکنه کاسه ای زیر نیم کاسه باشه... :) حالا می فهمم چرا این طرف آب. زندگی عاری از استرس و فشار ه... چون حب و بغضی وجود نداره... از عقده خبری نیست و مهمتر از ریا...

۱۴۸۴

درخواست حذف این مطلب

الف دیگه کاملا می دونه من از جمع گریزونم و احساس میکنم باعث شده بیشتر خودش رو بهم نزدیک کنه... یکبار سر صاحبه بعد از کی اصرارش که گفتم نه معذبم و یکبار هم چندروز پیش که گفت ع دوستات رو توی اردو دیدم تو ف.ب فقط تو نبودی بینشون.کجا بودی.گفتم نرفته بودم من...پرسید چرا گفتم کمی احساس راحتی ن و کلاس هم داشتم...ی لبخند تحویلم داد و گفت آی نو آی نو.. ایتس اوکی ... ب ی پیام هم بهم داد...گفت از آدم هایی که لبخند می زنند خوشم میاد و تو چه تو عالم مجازی چه واقعی داپم لبخند میزنی درحالی که نگاهت مفهومی ه...بهم گفت یو آر گری ت س... ی چیز دیگه هم گفت... گفت تناقضی داری که خیلی برام جالب ه از حیث رشته تحصیلی و علاقه ت به هنر ... علوم خونده و تاحالا دوسه بار راجع به جنگ دوم و تاریخ تاثیرات کمونیسم در کشورهای اروپای شرقی صحبت کردیم... فقط وقتی به هلوکاست می رسه ترمز می کنه...مکثی می کنه و میگه آی دنت وانت تو تاک ابوت هولوکاست... ی نکته هم هست... انگار با دسته بندی اروپای شرقی و غربی زیاد راحت نیستند... این ه که خیلی احتیاط میکنم راجع به کاربرد کلمه است و وست یوروپ... انگار خوشایندشون نباشه...

۱۴۶۶

درخواست حذف این مطلب
به س گفتم چرا... گفت بخاطر ل... یاد سال گذشته افتادم و ... دیگه چیزی نگفتم... آخ.. امکان این سکوت... این سکوت... نعمتی ه...

۱۴۶۷

درخواست حذف این مطلب
ن هم نظرش همین بود... گفت خوبه؟ گفتم هرچی برای مامان خوبه ...همون باشه... من که مهم نیستم... واقعا نیستم... نیستم س... نیستم... امشب هوا خیلی خوبه... من رو یاد مادربزرگ انداخت... نمی دونم چرا انقدر عمیق حسش ...

۱۲۹۲

درخواست حذف این مطلب
لباس پوشیدم برم نون بگیرم اما دیدم اصلا نمی تونم. دوست نداشتم پام رو بذارم از خونه بیرون... برگشتم توی اتاق و لباسهام رو درآوردم... ف زنگ زد و از مادرش گفت. گفت مادرم بهتر شده و تونستم برگردم . خبر خوبی بود. پ هم زنگ زد. گفت بیام دنب ناهار بامن بخوری؟ گفت ی رستوران مراکشی پیدا که حتما خوشت میاد.گفتم قیمه داره ؟ خندید. گفتم میخوام استراحت کنم. چند لحظه سکوت کرد. از اون سکوتهای قبل از طوفان های خاص خودش...اما فقط گفت همیشه یا کار داری یا درس داری، یا حوصله نداری یا میخوای استراحت کنی. من سکوت نمیخواستم اعصابش بیش از این خورد شه، گفت مزاحمت نمیشم و خ ظی کرد.. خب دوست ندارم بیام مگه اجبار ه... بعد جوابش رو که نمیدم بهش بر میخوره...

۱۲۹۳

درخواست حذف این مطلب
از خودم بدم میاد... باورکن راست میگم... برام مهم نیست دیگران دوستم داشته باشند یا نه... نه خودم رو باور دارم نه دیگران رو...

۱۲۸۳

درخواست حذف این مطلب
بالا ه تو ذهنم به ی نتیجه ای رسیدم. الان یکهو اومد توی ذهنم... تعطیل که شدم میرم ببینم کجا میشه پیداش کرد.

۱۲۸۶

درخواست حذف این مطلب
رئیس گفت شنبه زودتر بیاید که راجع به پروژه صحبت کنیم :) گفت من موافقم.گفت موافقت رئیسم رو هم جلب ... فقط کار سنگینی ه ممکنه اذیت شید... گفتم من تمام تلاشم رو میکنم که خوب پیش بره... شاید درست شه... اصلا تا هیچ چیز قطعی نشه، نمیتونم باور کنم...از بس نگاهم تاریک شده... کار، پرواز. رفتن،...همه چیز... رئیس رفتنی به همه شکلات داد. به منم داد. ازاون طعم قهوه ... امروز رئیس مهربون بود. قبل اینکه داخل بخش شم، ماتیکم رو کمرنگ تر ... خیلی کمرنگ .فقط در حد یک هاله گذاشتم بمونه... امیدوارم اون کار درست شه و خلاص شم... از سفارت تماس نگرفتن.بنظر میاد وقتمون همون ه که آنلاین دادن. قصد جلو انداختنش رو ندارند...

۱۲۹۱

درخواست حذف این مطلب
نمی دونم چقدر میشه خو دم... یک یا دو ساعت... از اضطراب بیدار شدم... پرنده ها کجان... چرا صداشون نمیاد... کاش بیان و بخونن...

۱۲۴۹

درخواست حذف این مطلب
دستم رو گرفت و گفت بشین و نشستیم. دستم رو رها نکرد. بعدها فهمیدم مدلش این ه. مدل دستهاش مدل عاطفه ش. نگاه نمی کرد . تمام حسش رو نوک انگشتهاش جمع شده بود. گفت خوبی.گفتم خوبم. م.ق ایستاده بود.درست روبه روی من. گفت بریم. من آروم گفتم بریم. م.ک گفت هروقت س آروم شد میریم. لبخند زدم و گفتم من آرومم م... م.ق نگاهم می کرد.تو سکوت عجیبش. نگاهش آدم رو خورد می کنه. بالا ه ی روز این رو بهش می گم...

۱۲۵۰

درخواست حذف این مطلب
تابستون بود انگار... نه... تابستون نبود. پاییز بود... آره.. سرد بود... چیکار داشتم می ...

۱۲۵۱

درخواست حذف این مطلب
سرشب خوابم میومد... نخو دم که شب راحت بخوابم. اما حالا تو بطن شب... خواب کجا موند... اصلا ساعت چند ه...

۱۲۴۵

درخواست حذف این مطلب
آهنگ لالایی مظهرخالقی رو توی این دوشب هروقت گوش ، بغض گلوم رو گرفت... ی بغض نشکن.ی ح عجیب. بیقرارم میکنه این ترانه...نمی دونم چرا حال و هواش، انقدر به دلم نشسته. موسیقی خاصی داره. ی طوری ه. آرومم میکنه به رغم اون بی قراری و بغض. این خاصیت موسیقی ه. دراز کشیدم و دارم گوش می کنمش... سنگینی سرم به سردرد داره مبدل میشه.

12۴۲

درخواست حذف این مطلب
م تو جمع تحقیرم کرد... شوخی شوخی... من فقط نگاهش و لبخند زدم.. خودشم ناراحت شد و بعد سعی کرد با خنده شوخی از دلم دربیاره. اما جز سکوت ازم برنیومد. حوصله نداشتم. مامان رو برده بودم و خسته بودم. مامان صبح تب و لرز گرفته بود و حس ترسیدم...خوب شد بهش تلفن زدم و زودتر رفتم. بهش آمپول زدند و بهتر ه. دستش رو گرفته بودم که بخوابه.چشمهاش رو باز کرد و گفت برو ی چیزی بخور گشنه نمون گفتم من طوریم نیست.گرسنه نیستم.تو بخواب...و خو د... اومدم خونه و دارم سعی می کنم کنایه شوخی آمیز. م رو فراموش کنم. دلم گرفت... دوست ندارم ضعف مامان رو ببینم...فقط همین.

۱۲۴۳

درخواست حذف این مطلب
گفت نسرین... من یاد سجاد افتادم...

۱۲۴۴

درخواست حذف این مطلب
رفتم خونه ن و به مامان سر زدم. بهتر بود فقط تبخال زده بود گوشه لبش. تازه سرماخوردگیش ریخته بیرون. لاغر شده... وقتی خو د من اومدم. زبان تمرین و راجع به موضوع رساله با خودم اسپیکینگ انجام دادم. بلیط ها رو زودتر از تاریخی که گفته بودند رزرو د. یعنی تقریبا یک هفته زودتر شد پروازمون. سرم کمی سنگین ه. دوست دارم برم بیرون و قدم بزنم... ب تو مسیر ، خانومی رو دیدم که از ناحیه شکم تا ش کاملا بود. لباسش اینطور بود و آرایش غلیظی داشت. کنار خیابون ایستاده بود و چشمهاش بین ماشین ها دو دو میزد... ناراحت شدم. هیچ زنی از این کار خوشش نمیاد... باید زن بود تا کنه تلخی این چیزهارو درک کرد. لعنت به فقر به پول به بدبختی... لعنت به ظلم.. یادم میاد توی قانون سوئیس خوندم قبلا که تقاضای مردان متقاضی رو جرم انگاری کرده بود به نحوی. من راجع بهش ی مقاله خوندم جالب بود تحلیلشون. نوشته بود نابرابری مالی نباید منجر به سوءاستفاده بشه . از این رو در رابطه این زن و مرد ، مرد متقاضی رو سرزنش میکرد و براش مسئولیت درنظر گرفته بود. فکر کنم سوئیس بود اگر اشتباه نکنم... یعنی صرفنظر از روابط مسبوق به رضایت ، بحث با بعد شغلی و مالی رو تفکیک کرده بود.

۱۲۲۵

درخواست حذف این مطلب
رفتنم قطعی شد... از وقتی بهش بطور جدی فکر انگار حالم بهتر شده... از اینکه از زندگی که واسه خودم درست ، دارم فرار می کنم... از محیطهای استرس زا مثل محیط کار، دور میشم. دیگه مجبور نیستم رئیس رو ببینم آقای ز رو ببینم یا مسائل خونه و اطرافیانم... چیزهایی که مثل کلاف کانوا احاطه م د... باور کن احساس سبکی می کنم وقتی میبینم چند ماه قرار ه برای خودم باشم انگار که تازه از مادر متولد شده باشی... این مسأله باعث شد که برام مسجل بشه که چقدر فراتر از حد توانم از خودم کار کشیدم... من خیلی خسته ام...خیلی... دوست دارم یکم مال خودم باشم... شاید دلیل اینکه به مصائب بعد از سفر یا هزینه هایی که باید اینجا کنم در طول مدت نبودنم زیاد فکر نمی کنم، همین تفکر مال خودم بودن ه توی اونجاست... ماهیانه ای که اونجا بهم میدن به غیر از هزینه پانسیون که اون رو هم خودشون متقبل میشن، قابل توجه ه. اونجا مدیریت کنم میتونم پس انداز هم داشته باشم. خدا بزرگ ه. اگر بخواد، پول هم کم نمیارم نه برای قسط ها و هزینه های اینجام نه برای اونجا... من نمی دونم چی شد و چی داره میشه... انگار ی دستی داره پیش میبرتم...میگه دلت قرص باشه. من هستم...

۱۲۲۷

درخواست حذف این مطلب
داستان کوتاه کافکا «نگاه سرسری به بیرون »... چه می بینی ؟ و چه خواهی کرد ؟ چقدر میشه راجع به این داستان حرف زد...

۱۲۳۰

درخواست حذف این مطلب
خیلی نگران کار و درآمدش بودم. خیلی... یعنی میشه هم مشغول به کار محسوب شم هم برم اونجا... میشه واقعا ؟ خیلی رویایی ه...

۱۱۸۹

درخواست حذف این مطلب
الف تماس گرفت و گفت یک فرصت مطالعاتی اختصاصی ه چند ماه هست یکی از دانشجوهای ی که مدنظرمون ه شمایید. میتونید برید؟ با کلیتش موافقید ؟ گفت اگر اوکی می دید و می تونید که یکی از گزینه های ما برای ارزی نهایی باشید. من هول شده بودم... کم آدمی نیست الف با همه جایگاه و پست و مقام آکادمیک ، شخصا تماس گرفته بود و چی می تونستم بگم، بگم نه ؟ که دیگه رو هیچی حسابم نکنند... اوکی دادم عین دیوونه ها... پنج ماه... گفت بهمن اعزام میشید ... دلم می لرزه...من می ترسم. کارم چی هزینه هام چی... کارهام چی... باید با رئیس حرف بزنم البته نه، بزار ببینم نهایی چی میشه. من رو در نهایت معرفی میکنند یا نه... دوسه تا از همکارها تو اداره که دانشجوی ی بودند به این فرصت ها اعزام شدند از بعد آکادمیک و باهاشون همکاری د یعنی کارشون از دست نرفته...آخه اعتبار و وزنه عجیبی داره این اعزام های آکادمیک... یعنی رئیس موافقت می کنه؟ رئیس تو کارهای اکادمیک خیلی برخورد خوبی داره... نمی دونم... چی شد واقعا... من نفهمیدم چی شد...من فقط اوکی دادم...بی اونکه به چیزی فکر کنم... اون بله...صدای من نبود که تو تارهای صوتیم پیچید... باور کن من درگیرتر از این حرفهام که بخوام به خودم فکر کنم... من نفهمیدم چی شد... فقط می دونم ماههاست از فکر به فرصت مطالعاتی وزارت علوم گریزونم چون میگفتم من که با این همه مشکلات نمی تونم برم اصلا چرا فکر کنم...همیشه مایه عذابم بود.از چیزی که بورس ه و من نمی تونستم بهش فکر کنم...بخاطر هزینه ها و مشکلاتمون...خانوادم... اما امروز با یک تماس و بله ....همه فکر ها نقش بر آب شد... چی بگم...شرحش رو شاعر گفته... که رشته ای بر گردنم افکنده دوست... می کشد هر جا که خاطر خواه اوست... نمی دونم...